تبليغاتX
حسی شبیه عشق

حسی شبیه عشق

هر چه هست در پس این پرده زرین است

بارها ُ روزها از نو می بافم تار و پودش را

تا به نقش گل صد برگ دلم گره زنم

تا بسازم آنرا

تا ببینم آن را

اما نه گویی این بار هم سخت است

باز می شکافم همه را

تا ببافم از نو یک خیال تازه از حس حضورت

باز می بافم و می بافم و می بافم

و دوباره تو

تو گل صد برگ هزار نقش و نگارم

باز در گره ات می مانم

نه چنین نیست ندانم گره بر تو زدن را

خوب میدانی که خوب می دانم

من نتوانم که پایان دهم بر این حس قشنگم

آری آری این منم آنکه می بافد بال حریر پر پرواز تو را

آنکه می ماند به پایت

می نشیند روزها در هوایت

آنکه با حس حضورت روزها را پر می کند

آری این منم ...

......

آخه چرا برنمی گردی لعنتی !!!

+نوشته شده در 17 May 2009ساعت0 AMتوسط سحر | |

درست همین روزها بود که به چله نشسته بود ..........

یه نذر برای رسیدن به یه کسی که اصلا دوسش نداشتم نه به خاطر اینکه قرار بود همسر او بشه بلکه به این خاطر که خیلی کوته فکر بود ..........

او ازدواج کرد ...... اوایل تبدار بود ......... حالا یک سال گذشته ........ اون اشتیاق سابق را بهش نداره ...... دو شب پیش بعد از یک سال به من سلامی دوباره کرد ...... چقدر دیر !

یه روز با گیتار از پشت تلفن برام زد و خوند : نگو دیگه دیره !!! 

بهش نگفتم دیره ! چیزی نگفتم ! چی می گفتم جز پناهنده شدن به خدایی که همیشه در کنارم بود هست .....

تنها مطلبی را که بهش گفتم این بود که بعد از رفتنش به آرامشی توصیف نشدنی دست یافتم و این حقیقتی دوست داشتنی است ......

 

+نوشته شده در 6 May 2009ساعت0 AMتوسط سحر | |

شبی را بی خبر از هم صبح نمیکردیم .... دست کم ۱ ساعت اس ام اس بازی و از این حرفا ... حرفای قشنگی بینمون رد و بدل میشد .... حس خوبی داشتم .... با هر پیغامش بوی زندگی بود که توی اتاقم می پیچید .... اما با تمام خوبیهایی که داشت بهم می گفت عاشق نشم... وابستش نشم... نمی دونم چرا می ترسید.... ازش پرسیدم پس واسه چی با منی ؟! گفت واسه غریزم ! اصلا خوشم نیومد وقتی اینو گفت ... خواستم تلافی کنم ........ بهش گفتم عاشقش شدم و دوسش دارم .... گفت وقتشه که از هم جدا شیم.... وقتشه که برم !!!

گفت حالا که می خوام برم یکی از شعراتو برام بفرست.... دلم نیومد چیزی نفرستم ... چون همبازی بچگیهام بود و فقط دوستش داشتم ....

روزی که از حرم بیرونم انداخت/ سراپای مرا غم نظر انداخت/ ز غصه چنگ بر رخ می کشیدم/ و او تنها نشانم راه می داد

و در آخر هم براش زدم ‌‌بای !!!!

+نوشته شده در 22 Jan 2009ساعت11 PMتوسط سحر | |

دلم برای کسی تنگ است که گویی هست اما عمری است رد پایش را در برف دیده ام که می رود تا بیکران دور...........و من آن را دنبال کرده ام .

دلم برای آن نگاه آخرش که در دریایی از اشک می لرزید تنگ است....و شعله نگاهش را در این سرمای برف.....و شاید او را یافتم ......

وه که چه بی دریغ او را طلبیدم و چه زیبا او را در آغوشم گرم یافتم .....کاش که رویا نباشد .........

ولی او خفته در زیر هزاران سنگ و در دوری هزاران فرسخ راه و یک عمر فاصله و شاید یک نفس ...یک دم !

و دوباره آسمان چشمانم بارانی شد .

و می برد .... برداشتی که سالهاست گلی از عشق در آن  نروئیده است .

و این رویا تنها امید اوست .

و صبح می رفت که امیدم را تنها دلخوشیم را پاورچین پاورچین از من بدزدد .

و باز او رفت و من ماندم و نگاه های این مردم عاقل.......... و باز من ماندم و این دنیا .........این کشمکش بین دل و سرزنش عاقلان.....

و افسوس که هیچ نمی فهمند .

هزاران هزار افسوس.........

آبان ۱۳۸۷                                  نوامبر ۲۰۰۸

ایران                                         کانادا

تهران                                        تورونتو

 

+نوشته شده در 1 Nov 2008ساعت2 PMتوسط سحر | |

در کشاکشی سخت باد پائیزی حریر زرباف گرمای خورشید را با زیرکی کناری می زند و با نیشخندی خودنمایی می کند که آری من آمدم . پائیز آمد و با دستان قوی و مردانه اش چنان سیلی سختی بر رخ سبز و باطراوت درختان زد که برگ برگ سبز آن به سرخی می زند و این یادگار همیشگی پائیز است .

خورشید مهربان که تاب دیدن چنین صحنه های دلخراشی را ندارد پلک بر هم میگذارد و پائیز چیزی جز این طلب نمی کرد غفلت خورشید و جایگزین کرد باد سوزناک و سرما . پائیز مادر زمستان است و چه خوب و چه زیبا پیکر فرزندش را می تراشد ................

ای پائیز تو توانایی . آری همه این را می دانند که گرما را ربوده به زنجیر می کشی و سرما و سرخی سیلی را بر تخت و تاج می نشانی اما بدان تو آنقدر ها هم که فکر می کنی قادر نیستی . تو هرگز نمی توانی امیدی را که در دلهای ما سالهاست برای دیدن بهاری پایدار و همیشگی لانه کرده است از ما بربایی . نه با نسیم حیله گر پائیزی نه توسط برگهایی که با ضربت سیلی گلگون کرده ای و همه جا پراکندی که این سرخی میخواری گل است یا شاید شرم حضور حیات در پیشگاه گلان و بلبلان و نه با هیچ حیلت دیگری ...............

بهار  دوباره از راه میرسد و من دوباره آنرا با نغمه بلبلان بر شاخسار تازه جوانه زده و با شکوفه آذین بسته شده به همه نوید خواهم داد .

ما همه آنروز را خواهیم دید ..... بزودی می آید .......یک به نشان انتظار در راه او.........

+نوشته شده در 21 Oct 2008ساعت3 PMتوسط سحر | |

دیروز قبل از اینکه بیدار بشم که بیام سر کار خوابشو دیدم . من بودم و او و جانشین من ...... ! زنش !

همه بودند ....یه مهمونی ساده نبود .... یه جشن باشکوه و بزرگ بود توی باغی که همیشه زیر درختاش می نشستم و دفتر خاطراتم را می نوشتم و از میوه های رنگارنگش می خوردم . ....آره این جشن باشکو عروسی او بود و معشوقه اش لباس سفید بلند توری را به تن کرده و از دور زیبا می نمود بسیار بسیار زیبا . دیگر دلم برای ندیدنش تاب نمی آورد ..... نمی دانم آن دل شکیب و بردبار چرا در آن لحظه غالب تهی کرده بود . به ناچار به دامن غرور پیچیدم ....بغزم را فروبلعیدم و به سویش با فخر گام بر میداشتم . می خواستم بگویم که بداند او که حتی مراسم عروسیش را در باغ من می گیرد ، او که از هر دری بگریزد باز هم محتاج من است ، او که هنوز چون کودکان شکوه هایش را در گوش من زمزمه می کند چرا اینقدر ناجوانمردانه قلبم را پاره پاره می کند ......

او در آن شب انگار همه این حرفها را می دانست و به همین دلیل هم او هم تازه عروسش از من می گریختند و من چه زیبا و با وقار مورد احترام همه بودم . آنها تلاش بر ترک مهمانی داشتند ! او کرواتش را باز کرده بود ...من از دور می دیدم کتش رابه گوشه ای پرتاب کرده بود و خودش نگران تر از همیشه بدون فکر به چیزی جز ندیدن من از همه جا گریزان بود او از شرمساری مواجهه با من می گریخت .....

به ناگاه عروسش از جلوی چشمانم عبور کرد . شاَید می آد که من او را ببینم ، شاید می خواست بگوید صاحب قلبی که روزی تمام وجود برایش می تپید اوست . ایستادم و به عبورش خیره شدم . او دیگر زیبا نبود . شاید بتوان گفت او اصلا زیبا نبود ولی از فاصله دور بسیار زیبا بود ! ماسکی را که به صورت زشت و پلیدش کشیده بود و تا زیر گردنش آمده بود دیدم و انگار چشمانم در آن رویا قادر به دیدن تمام زشتی های زیر ماسک او بود . فکری خیالم را آشفت . آیا معشوقه من از این ماسک گریخته ؟!!!!!!!!!!

و چه بسیار قابل سرزنشم که هنوز هم نمی توانم رنجش را ببینم با این همه ........................

او در گوشم خواند که بسیار خسته است و من گفتم برو ، دیگه بسه ، برو ................!

+نوشته شده در 20 Oct 2008ساعت11 AMتوسط سحر | |

دوستان خوبم سلام . من به اون سفر رفتم سفری پراز دلهره و ترس . سفری که هر لحظه بیم.......می رفت و با این حال تمام این سختیها را تحمل کردم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم !!!!!!!!

مردم اونجا اونقدر...........................بودند که............................

امیدوارم...........................بشند .

امروز من اینجا پشت میز کارم با آینده ای مبهم نشسته ام و این سوال در ذهنم مدام نقش می بندد که آیا به آرزویم خواهم رسید یا ..............................................................

 

+نوشته شده در 18 Oct 2008ساعت9 AMتوسط سحر | |

سلام به همه دوستانی که تا امروز به این کلبه کوچیک من پا گذاشتند و سلام به تمام اونهایی که از این به بعد می خواند بیاند .

این چند روز فکرم بر خلاف سرم خیلی مشغول بود . دلم میخواد خیلی زود جمعه بشه . آخه این اولین سفر من به همچین شهریه . شهری که همه از ناامنی اون حرف می زنند و همه منعم می کنند از رفتن و من تنها برای رسیدن به یه هدف یا شاید یه آرزو باید از اون شهر و دیار بگذرم . شاید اینم سرنوشت منه !

تو این سفر یه امضا می تونه کارگشای من باشه . امیدوارم که اون آقا صبح خوب از خواب بیدار بشه .

+نوشته شده در 14 Oct 2008ساعت9 AMتوسط سحر | |

بعد از رفتنش و بلاهایی که به سرم آورد اصلا دلم نمیومد برم سراغ گیتارم . آخه همه می دونند گیتارم منو یاد اون مینداخت .

این روزها ازش کمی خجالت هم میکشم از گیتارم . از عروسک چوبی معصومی کَه مدتهاست بی آنکه گله و شکایتی کنه گوشه اتاق به تماشای گذر حال و روز من نشسته . چه با وفاست گیتارم . چه خوش صداست ...

همه چیز رنگ و بوی خاطره به خودش گرفته بود . دلم می خواد همه اتفاقات را به زمان حال بیارم ، تمام اتفاقات خوب و دوست داشتنی رو نه خاطره های بدی که بوی تعفن به خودش گرفته . بین تمام اون اتفاقات فقط گیتارم خوب و دوست داشتنی بود . چنگی به تاریخ زدم و او را از ماه ها پیش بیرون کشیدم .

امروز بهتر از دیروزم  گیتارم را دوست دارم و تو را یک خاطره ، یک تجربه تلخ یا چیزی شبیه یک حادثه می پندارم . تو در من تمام شدی ، مُردی و من دوباره زنده ام و با لبهایی خندان زندگی می کنم ....

خاطره های تلخ من شما را در جاده زندگی پیاده  می کنم و خود سوار بر اسب پیروز امید رهسپار آینده ای روشن می شوم . باشد که هرگز به یادتان نیفتم . آمین

+نوشته شده در 8 Oct 2008ساعت1 PMتوسط سحر | |

عشق شدت علاقه اي ايست كه يك زن به سگش و گاهي به يك مرد دارد .

+نوشته شده در 7 Oct 2008ساعت4 PMتوسط سحر | |